تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

محمد

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید وبه جاش یه زخم همیشگی روی قلب هدیه داد زل بزنی وبه جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی که هنوزم دوستش داری .

چقدر سخته که سرت رو باز به  دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش  همه وجودت

 له شده .

چقدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبوربشی که بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری .

چقدر سخته که گل آرزوها تو،تو باغ دیگری ببینی وهزار با ر در خودت بشکنی واون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:8 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

                                                      پروانه    دلم     

به کدامین شب گریه های خود را بسپارم تا رویائی آرام متولد شود

تا به او بگویم توچقدر خوب و مهربانی عزیزم

کاش من مثل تو مهربان بودم

کاش بدانی که تنهاییم را حتی نمیتوان با وجود بی انتها اندازه گرفت

چه کنم جای خالی تو را با خیال با تو بودن پر کرده ام و هر شب به میهمانی قلب مهربانت

بر شانه هایت بر خواب رفته ام

امروز با دلی پر از غصه و غم دل به صحرا زده ام

و بر سنگ فرش انتظار قدم می گزارم و به دریا خیره میشوم

دلم می خواست که دریا از تو نامه ای می آورد

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که اینهاست گل باغ آشنایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 4:17 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

دوستان عزیز سلام

امیدوارم چرخ روزگار بر وفق مراد بچرخه ان شاءالله

دوستای من...

راستش یه مدته که دلم هوایی شده...نمیدونم کجا میخواد بره....ولی شده مثل

یه گنجشکی که تازه گذاشته باشن تو قفس و فقط منتظر پیدا کردن یه منفذ باشه

واسه پر کشیدن...الان دل منم دقیقا همین حالو داره...

 خوب ايام ماه مبارك رمضان نزديكه فرصت خوبيه اميدوارم از اين ماه پر بركت بهره فراواني بگيريم انشا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:59 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

          عاشق همیشه تنهاست

سعی کنید هیچوقت دل کسی رو نشکنید                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:25 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست.

ازم پرسيد به خاطر کي زنده هستي؟

 با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هيچکس"

پرسيد : پس به خاطره چي زنده هستي؟

 با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو"، با يه بغض غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچّي"

 ازش پرسيدم : تو بخاطر چي زنده هستي؟

 در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسي که بخاطر هيچ زنده است

TinyPic image

ديشب تو فكرش بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........

 از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟

 گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:25 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

ره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميميرم



اگه يکي رو ديدي که وقتي داري رد ميشي بر مي گرده نگات مي کنه بدون براش مهمي اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي افتي با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي خندي بر مي گرده نگات مي کنه بدون واسش قشنگي اگه يکي رو ديدي که وقتي داري گريه مي کني مياد باهات اشک ميريزه بدون دوستت داره اگه يه وقت يکي رو ديدي که وقتي با يکي ديگه حرف ميزني ترکت مي کنه بدون که عاشقته


هرگز در زندگی اخم نکن چون ممکنه یه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه

 

اینم یه اهنگ واقعا قشنگ . اگه گوش نکنین باید بعدا حسرت بخورین

dawnload


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 3:40 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

 

كاش

كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم

وحال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد

آخر چگونه مي توان در اين دنيا زنگي كرد ؟

دنيايي كه در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند

دنيايي كه در آن عشق را تنها در ويترين كتاب فروشي ها مي توان يافت

دنيايي كه در آن محبت و صداقت مرده و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته

دنيايي كه در آن دروغ عادت بي وفايي قانون و دل شكستن سنت است

دنيايي كه در آن عشق را بايد به بها خريد !


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:27 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

سلام دوستان اینجا جا داره از تمامی دوستان خوب و با معرفتم تشکر کنم و براشون ارزوی موفقیت میکنم                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:40 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

یه سوال جدی......

اگه یه روز خدا بیاد تو اتاقت یا خونت چی کار میکنی؟؟؟

نگی که خدا از رگ به ما نزدیکتره و از ما دور نمیشه و

 از این حرفا . فکر کن از آسمون صاف اومده تو اتاقت

 چی کار میکنی و چی بهش میگی؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 4:17 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

 

ای کاش

 

ای کاش می توانستم به تو بگویم : هنوز دوستت دارم.
ای کاش مرا یارای آن بود که به تو می گفتم: چقدر می خواستم و می خواهم که
اکنون در کنارم می بودی. که تنها بودنت مرا بسنده بود و می ارزید به جهانی.

ای کاش می توانستم بگویم که هنوز چشمان زیبایت را فراموش نکرده ام.
ای کاش می توانستم بگویم که هنوز طنین صدایت را در گوشم می شنوم.
ای کاش می توانستم بگویم که هنوز بوی عطر تو در یکایک صفحات کتاب هایم جریان دارد.

ای کاش می توانستم بگویم اکنون که می نویسم، چشمانم پر از اشک است. و بغضی
گلویم را آکنده است.

اما افسوس که این غرور پلید نمی گذارد، هیچ بگویم. من محکومم به رنج بردن. آری. آری. آری.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 3:34 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 3:17 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

  1. تنهایی٬
    یه رنگه.
    یه رنگ ملایم ولی ترسناک .. شاید مثل خاکستری.
    تنهایی٬
    یه حسه.
    یه سرنوشته.
    یه حقیقته.
    یه تلخی تیزی که همیشه ازش فرار میکنی
    که ازش میترسی٬ حتی اگه ته‌مزه‌ش رو دوست داشته باشی
    تنهایی٬
    ترسناکه٬
    با همه‌ی دوست داشتنی بودنش.
    و با همه‌ی تلخیش٬
    ولی
    تنهایی چیزی نیست که بشه با هر جیزی معامله‌ش کرد.
    من نمیتونم.

     .......
    پیانو میزنم
    انگشتام میلرزه
    نت ها خراب میشن.

    پیانو مزنم٬
    چیزی یادم میاد
    سرم رو بر می‌گردونم و اتاق خالی پشت سرم رو نگاه میکنم
    پنجره بازه
    باد سرد میاد.
    بلند میشم٬ پنجره رو میبندم.
    میشینم.
    به پیانو نگاه میکنم.
    نمیزنم٬ فراموش کردم.
    همه چیز رو فراموش کردم.
    چیزی یادم میاد
    سرم رو بر میگردونم و اتاق خالی پشت سرم رو نگاه میکنم.
    پنجره بسته‌ست.
    باد خودش رو به پنجره میکوبه.
    بر میگردم
    نگاه میکنم
    و و با خودم فکر میکنم به روزی که پیانو میزنم.
     
    ...........
    اشک

    قطرات اشک رطوبت غم را در پستوی غربت گونه های سردم تازه کرده اند...

    بند بند انگشتانم خسته از ویرایش حرف های همیشگی می گریند...

    در زندان دلتنگی های آسمان تنهایی ، روحم مجالی برای رهایی نمی یابد...

    آهم از سکوت به بن بست فریاد رسیده...!

    ته مانده احساسم زیر خروارهای مرگ شیون از زندگی می کند...

    نگاهم غرور را در اسارت چشمانی بارانی مدفون کرده است...

     
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 3:5 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

 

در عمق قلبم آتشى است

قلبى سوزان.

در عمق قلبم آرزويى است براى آغاز.

من در احساساتم ميميرم.

دنياي من در خيال است.

من در روياهايم زندگي مي كنم بلى در روياهايم . . .

تو در قلب من هستى

تو در وجود منى

هر جا كه بروم

جلوه گرش خواهم بود و خواهم كرد.

تورا بى پايان دوست دارم

و تا هميشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزيزترينم.

همواره در كنارت خواهم ماند . . .

مثل بهشت است ديدن چشمهاي جادويى تو.

بهشت چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد.

من عاشق تو هستم

بهترينم

عزيزترينم

نازنينم

مراقب خودت باش . . .

وقتى كه لبخندت را ميبينم ديوانه وار خوشحال مى شوم.

من صداي قلبت را مى شنوم . . .

من گلها را حس مى كنم

من بارش را حس مى كنم اما . . .

تنها با وجود پاك تو بهترينم . . . !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 5:48 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری ؟

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری ؟
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری ؟
شونه کی مرحم هق هقت میشه دوباره ؟
از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره ؟
برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته ؟ از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته ؟
کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا ؟ تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
کی از سرود بارون قصه برات می سازه ؟ از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره ؟ نکنه ستاره ای بیاد، یاد تو رو نیاره
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 5:44 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ سپری کنید.

دوستان عزیز اگر از وبلاگ خوشتون اومد یه نظر هم بدید.

متشکرم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:27 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

عروسك غم

 

هنگامي كه ازمادر متولدشدم صدائي درگوشم طنين افكندكه مي گفت:

 

تاآخرين نفس باتوهستم ازاوپرسيدم كيستي؟درجوابم گفت:‌غم

 

گمان كردم غم عروسكي است كه باآن بازي خواهم كرد

 

ولي حالاكه بزرگترشدم مي بينم من عروسكي هستم بازيچه دست غم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:44 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

دل دیگه اون دل دیگه نیست هیچکس اونی که میگه نیست

شاید دلای خستمون دلواپس همدیگه نیست

دل دیکه اون دل دیگه نیست فاجعه هام فاجعه نیست

روی لبای بستمون صحبتی از عاشقی نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:28 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه

 نمي خوامت !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:24 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:21 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

ديگه به آخر جاده رسيدم ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:18 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

زندگي , مار و پله است

همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ؟ آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری . اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.

۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .

۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر ارادهات رو جزم کنی که ادامه بدی .

۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسيدنه .

اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواضب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه ,

4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .

می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن. پس بگو يا علی و تاس رو بنداز.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:45 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان !

نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

و اندکي سکوتLKJ—–——¹

 

*´¨)
¸´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸´ (¸.·` *
یا عــــــــــــــلیo

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:43 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:19 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:18 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

ديروز که فرياد زدی دوستت دارم ******* گفتم بلندتر نمی شنوم****** امروز که دره گوشم گفتی ديگه دوستت ندارم ******* گفتم آرام بگو بقيه می شنوند

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:7 AM  توسط محمد و مرتضی   | 

مفهوم عاشقی


دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد

پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 8:37 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

                                                                                                        

                                                                                

                    دارم گریه میکنم

                     از تنهایی    دلم گرفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 5:29 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

توی زندگیت دنبال كسی نگرد كه بتونی باهاش زندگی كنی دنبال كسی بگرد كه بدون اون نتونی زندگی كنی

             

    •      
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 5:13 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

 دیگه خسته شدم از این دنیا دیگه طاقتم تمام شده حالا ماندم تنهای تنها دلم خیلی تنگه دنیام شده گریه و زاری شبها به یاد دلتنگیام خوابم نمیبرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:21 PM  توسط محمد و مرتضی   | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 5:36 AM  توسط محمد و مرتضی   |